+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 توسط حسین |
هم قد گلوله توپ بود
گفتم : چه جوری اومدی اینجا ؟
گفت : با التماس !
گفتم : چجوری گلوله رو بلند میکنی میاری ؟!
گفت : با التماس !
به شوخی گفتم : میدونی آدم چجوری شهید میشه ؟
لبخندی زد و گفت : با التماس !
....... تکه های بندش رو که جمع میکردم فهمیدم خیلی التماس کرده ... !
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 توسط حسین |
امروز رو پنجم است که در محاصره هستیم ، آب را جیره بندی کرده ایم . نان را جیره بندی کرده ایم ، عطش همه را هلاک کرده به جز شهدایی که در انتهای کانال خوابیده اند !
فدای لب تشنه ات ای پسر فاطمه ...
( آخرین برگ دفترچه یادداشت یکی از شهدای گردان حنظله - تابستان - منطقه عملیاتی فکه )
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 توسط حسین |
نمی گویم همه چیز درست سر جایی هست که باید باشد . نمی گویم مشکل نداریم . نمی گویم فقر نیست . نمی گویم امنیت مطلق است . نمی گویم به تمام آرمان ها و شعارهایمان رسیده ایم . اما با بی انصافی مخالفم . با عناد مخالفم . با سیاه دیدن مخالفم . اگر قدری منصف باشیم هه مان خوب می دانیم که انقلاب برای ما اثرات خوبی داشته و دارد . گله ما از ذات انقلاب نیست . اگر گله ای هست به خاطر کار شکنی ها و اهمال کاری هاست .
اما مگر نه اینکه بخشی از همان کارشکنی ها از خود ماست ؟ مگر نه اینکه هر کداممان در مقام و موقعیتمان گاهی پیش می آید که اشتباه کنیم ؟ کسی که در ادارات دولتی و غیر دولتی ، در بانکهای دولتی و خصوصی اختلاس می کند مگر کسی غیر از خود ما مردم است ؟ خودمان برای راه افتادن کارمان چند بار رشوه داده ایم ؟ چند بار از نوبت دیگران استفاده کرده ایم ؟ پارتی بازی فقط برای دیگران است یا خودمان هم اهلش بوده ایم ؟ پارتی بازی و دروغ و رشوه مگر شاخ و دم دارد ؟ چرا قبول نمی کنیم که خود ما هم بسیار انجامش داده ایم و برای رفع و رجوعش اسمش را گذاشتیم حق شیرینی و اولویت بندی و سهمیه و مصلحت ؟ چرا هیچ کداممان قاضی کارها و اعمال خودمان نیستیم ؟ چرا کارمان شده فقط حکم صادر کردن درباه اعمال دیگران ؟ چرا فکر می کنیم که تافته ای جدا بافته از این کشور و این مردمیم ؟ چرا تا صحبت کمی و کاستی ها که می شود چوب دستمان می گیریم و بر سر این کشور و مردم و انقلاب می کوبیم ؟ چرا خودمان را از هر اشتباهی بری می دانیم ؟ ما هم عضوی از همین جامعه ایم . از همین مردم . از همین انقلاب . اگر هر کداممان در حد خودمان حتی اگر کم باشد و فکر کنیم به جایی نمی رسد که می رسد ، وظیفه مان را درست انجام می دادیم که این نمی شد . انقلاب مال ماست . مثل فرزندمان . باید مثل فرزند ، عزیز بداریمش . باید دغدغه اش را داشته باشیم . باید برای به ثمر نشستنش تلاش کنیم . باید ایرادهایش را با ملایمت برطرف کنیم . باید آبرویش را حفظ کنیم . این فرزند عزیز دست ما امانت است . امانتی گرانبها . امانتی که به بهایی گزاف بدست آمده . دلسوزش باشیم . دوست بداریمش . از خودمان جدایش نکنیم و برای به اوج رسیدنش تلاش کنیم . بدی ای اگر دارد از خودش نیست . ما بدش کردیم و تنهایش گذاشتیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 توسط هادی |
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 توسط هادی |
این روزها شاهد تعابیر و برداشت های جدیدی از مفاهیم و حتی ماهیت محرم هستیم .مطالبی که در چندین وبلاگ خواندم آنقدر تاثر بر انگیز و دردآور بود که نمیشد ساکت ماند و چیزی نگفت . گاهی آنقدر مفاهیم مذهبی و اعتقادی را با آفت مقدس سازی بی منطق ٬ دست نیافتنی می کنیم که نتیجه اش تنها دور شدن از این مفاهیم است و گاهی برای رسیدن به آن و در دسترس بودنش آنقدر سطح آن را پایین می آوریم که بیشتر هجو است تا روایت تاریخ و تعالیم اسلامی .
ندانسته و نشناخته به غیر منصفانه ترین و ظالمانه ترین شیوه ممکن از محرمی می گوییم که هیچ از آن نفهمیدیم . دانسته یا ندانسته شده ایم بازیچه دستانی که ما را به هر سو می کشند و مجالی برای تفکر نمی دهندمان . بیاییم قدری بخوانیم ٬ قدری بشناسیم .
زیر سوال بردن مفاهیم و تاریخ وقایع عاشورا بدون هیچ پشتوانه فکری ٬ ظلمیست بزرگ در حق خون هایی که بر گردنمان است . پذیرفتن بی چون و چرای هر روایتی هم گناهی کمتر از آن نیست .
این جا مجالی است برای به چالش کشیدن و مبادله آراء و اندیشه .
یکی از آن مطالب را میتوانید در این وبلاگ بخوانید .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط هادی |
وطنم ای شکوه پابرجا
در دل التهاب دورانها
کشور روزهای دشوار
زخمی سربلند بحرانها
ایستادی به جنگ رودررو
خنجر از پشت می زند دشمن
گویی از ما در نهان بر ما
وطنم پشت حیله را بشکن
رگت امروز تشنه عشق است
دل رنجیده خون نمی خواهد
دل تو تا ابد برای تپش
غیرعشق و جنون نمی خواهد
شرم بر من اگر حریم تو
پیش چشمان من شکسته شود
وای بر من اگر ببینم چشم
رو به رویای عشق بسته شود
از تب سرد موجهای خزر
تا خلیجی که فارس بوده و هست
می شود با تو دل به دریا زد
می شود با تو دل به دنیا بست
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 توسط هادی |


